مدتی تقریبا طولانی اصلا فرصت به روز کردن وبلاگ رو نداشتم. واقعا در همه ی دنیا اینجوریه که بچه های دبیرستانی باید تقریبا خودشون رو حبس کنن و انقدر درس بخونن و تست بزنن تا یک دانشگاه خوب بپذیرشون؟ نمی خوام بگم از درس خوندن بدم میاد اتفاقا خیلی هم لذت می برم ولی هر چی فکر می کنم می بینم این روش آموزشی درست نیست. به نظر شما چاره دیگه ای هم هست؟ من که فکر نمی کنم.
به این نتیجه رسیدم که توی این دنیا تقریبا 94 درصد اتفاقاتی که برامون می افته به رفتار و کارهای خودمون برمیگرده. دقت که می کنم می بینم اگر خیلی از کارها رو نمی کردم یا بهتر انجامشون می دادم اوضاع جور دیگه ای بود.مثلا اگر اول دبیرستان درس عربی رو کنار نمی ذاشتم الان لازم نبود با این همه کار مجبور باشم عربی 1 رو دوره کنم یا خیلی چیزهای دیگه… پس لطفا اشتباه های خودتون رو گردن دیگران نندازید.
آیا شما از این که توی ایران به دنیا آمدید راضی و خوش حال هستید؟
من خیلی به این موضوع فکر کردم ولی هنوز به یک جواب قطعی نرسیدم. از طرفی اگر توی ایران به دنیا نمی امدم الان از لحاظ آرامش فکری و امکانات وضع خیلی بهتری داشتم ولی از طرف دیگه از خیلی مسائل باخبر نمی شدم. شاید یک دختر اروپایی هم سن من به خیلی از چیزهایی که من فکر می کنم حتی توجه هم نکنه. در هر حال فکر می کنم آخر به این نتیجه برسم که 15 سال از عمر من توی این کشور اعصاب خورد کن گذشته و این سال ها حتی اگر از این جا هم فرار کنم برنمی گرده. لطفا کسی فکر نکنه که من از ایران بدم میاد, بهم حق بدین که وقتی شرایط کشورم رو می بینم, تاریخ معاصرش رو می خونم, و بعد به این فکر کنم که در ایران باستان دروازه ملت ها بودیم و حالا به کجا رسیدیم از زندگی توی اینجا بدم بیاد.
می خوام با یک شعر خیلی زیبا از فریدون مشیری حرف هام رو تموم کنم.
به امید این که همه انسان ها از زندگی لذت ببرند.
نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟
کجا باید صدا سر داد؟
در زیر کدامین آسمان, روی کدامین کوه؟
که در ذرات هستی ره برد توفان این اندوه
که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!
کجا باید صدا سر داد؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمین کر, آسمان کور است
نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟
اگر زشت و اگر زیبا
اگر دون و اگر والا
من این دنیای فانی را
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم
به دوشم گرچه بار غم توانفرساست
وجودم گرچه گردآلود سختی هاست
نمی خواهم از اینجا دست بردارم
تنم درتارو پودعشق انسان های خوب و نازنین بسته است
دلم با صد هزاران رشته,با این خلق
با این مهر,با این ماه, با این خاک, با این آب...
پیوسته ست
مراد از زنده ماندن, امتداد خور و خوابم نیست
توان دیدن دنیای ره گمگشته در رنج و عذابم نیست
هوای هم نشینی با گل و ساز و شرابم نیست
جهان بیمار و رنجور است
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست
اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است
نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسان ها بیاموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم, بیفروزم
خرد را, مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم
چه فردایی, چه دنیایی!
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است
نمی خوام بمیرم, ای خدا!
ای آسمان!
ای شب!
نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم
مگر زور است؟







